تبلیغات
¸.•*´•.♥.•ﺁﻟﻮﻧڪ ﻳﮧ ﺧﺟﺂﻟﺘﮯ•.♥.•`*•.¸

¸.•*´•.♥.•ﺁﻟﻮﻧڪ ﻳﮧ ﺧﺟﺂﻟﺘﮯ•.♥.•`*•.¸

جایی برای خندیدن☺

سلام

 

سلام من نسیم هستم امیدوارم که از این وبلاگ خوشتون بیاد .

 

*«قابل توجه دوستان عزیز تا پیدا نشدن قالبی مناسب قالب این وبلاگ مرتب عوض میشود لطفا هنگام ورود هیجان زده نشوید.»

+ لطفا هر وقت آپ میکنید خبرم کنید

+ تو نظر سنجی وبلاگم شرکت کنید

+ برای گوش دادن آهنگ وبلاگم صبر کنید کامل لود بشه بعد پلیش کنید(خیلی وقتتون رو نمیگیرها)


برچسب ها:پست ثابت، خوش آمدید،

♥ دوشنبه 14 فروردین 1391 ساعت 03:31 ب.ظ توسط ✗✘ﯨُﺧﺘَﺮﮮ اَز ﺟِنسِ ﻳَﺦ✘✗ نظرات()

هعی....

سلام سلام سلام

دلم یه کوچولو تنگیده بودا

یه چن تا عکس میزارم خودتون دیگه نظر بدین:

بقیه تو ادامه...


ادامه مطلب

♥ دوشنبه 11 دی 1391 ساعت 10:34 ق.ظ توسط ✗✘ﯨُﺧﺘَﺮﮮ اَز ﺟِنسِ ﻳَﺦ✘✗ نظرات()

الفبای زندگی

وزی که در باغ مدرسه جوانه زدی، الف قامتت آنقدر ظریف و شکننده بود که شاپرک های
علم جرات نمی کردند روی شاخه هایش لانه بسازند.
آن روز نمی دانستم، چشمان معصومت که غریبانه کلمات را می نگرد آیا روزی به چلچراغ
دانش روشن خواهد شد یا نه؟!
اما هر روز که می آمدی من شکفتن جوانه جدیدی را در تو به تماشا می نشستم و در دشت
سرسبز نگاهت عشق را نظاره می کردم و امروز که نیلوفری زیبا در باغ مدرسه ام شده ای
امیدوارم که آموخته باشی که :
ـ با (آ) مثل آسمان آبی باشی
ـ با (ب) بزرگوار باشی و بخشنده
ـ با (پ) پرهیزکار باشی و پاینده
ـ با (ت) از تاریکی جهل و نادانی دور باشی
ـ با (ث) در راه حق ثابت قدم باشی
ـ با (ج) همیشه در راه حق جهاد کنی
ـ با (چ) چشمانت را از هر چه بدی و زشتی است پاک نگه داری
ـ با ( ح) محبت به دیگران را
ـ با (خ) خداشناسی را
ـ با (د) دوستی با دیگران را
ـ با (ذ)دوری از ذلت را
ـ با (ر) رفتن درراه خدا را
ـ با (ز) زندگی با افتخار را
ـ با (ژ) پژمرده نشدن را
ـ با (س) سرسبزی را
ـ با (ش) شادی را
ـ با (ص) صداقت را
ـ با (ض) رضا بودن به امر خدا را
ـ با (ط) خاطرات زیبای زندگی را
ـ با (ظ) مبارزه با ظلم و بدی را
ـ با (ع) عشق به خدا را
ـ با (غ) چراغ روشنایی راه بودن را
ـ با (ف) فداکاری را
ـ با (ق) قانع بودن را
ـ با ( ک) کمال یافتن را
ـ با (گ) گمراه نشدن را
ـ با (ل) لبریز بودن از محبت را
ـ با (م) محبت مادر را
ـ با (ن) نام نیک گذاشتن را
ـ با (و) وحدانیت خدا را
ـ با (ه) همراه شدن با زیبایی ها را
ـ با (ی) یکی شدن در راه حق را
و بدان :
اولین عددی که به تو آموختم عدد ۲ بود که بدانی خدا دو چشم بینا و دو گوش شنوا و دو
دست و دو پای توانا به تو داده تا تمام این ۳۲ حرف الفبا را بیاموزی و به دیگران
یاد بدهی. در تمامی مراحل زندگی زیبایت موفق و پیروز باشی تمام شیطنت های زیبای
کودکانه ات را می بخشم تا تو هم اگر کوتاهی و تقصیری از من دیدی ببخشی. به امید سبز
و زیبا شدنت می نشینم.


♥ شنبه 13 آبان 1391 ساعت 10:50 ق.ظ توسط ✗✘ﯨُﺧﺘَﺮﮮ اَز ﺟِنسِ ﻳَﺦ✘✗ نظرات()

دلم کباب شد:(

کوچولو؛

تمام چسب زخمهایت را هم که بخرم باز...


نه زخمهای من خوب میشود نه زخمهای تو.

 

حتی اگر زخم من خوب شود زخم تو را نمیدانم



♥ جمعه 24 شهریور 1391 ساعت 11:02 ق.ظ توسط ✗✘ﯨُﺧﺘَﺮﮮ اَز ﺟِنسِ ﻳَﺦ✘✗ نظرات()

عنوان نداریم!!!

سلام دوستان خوبید؟

امروز صبح کلاس جبرانی زبان داشتمولی میشه گفت بد نبود.

واسه برگشت که با اتوبوس اومدم داشتم میمردم از ترس آخه از اون اتو بوس زردا بود که نزدیک بود آتیش بگیره

هر وقت فکر میکنم میمیرم از خنده

و اما خبر خوش امروز که به خاطرش تا رسیدم سیستم رو روشن کردم.دختر داییم چشم به جهان گشود

خیلی خیلی خوشحالم ؛من دختر دایی نداشتم فقط دوتا پسر دایی داشتم و این خیلی خوبه

نمیدونید چه قدر خوشحالم                                 

نمیدونم اسمش چیه آخه سر اسمش بحث و جدل بود ولی شاید اسمش رو بذارن ریحانه!

ذوق مرگ شدم !!!

با وجود این که خیلی از دوستام خاله و عمه میشن ولی من به همینش قانع ام



♥ جمعه 10 شهریور 1391 ساعت 11:57 ق.ظ توسط ✗✘ﯨُﺧﺘَﺮﮮ اَز ﺟِنسِ ﻳَﺦ✘✗ نظرات()

عکـس ماجرای شب من و دختر خاله ام

آخه یکی به من بگه این کجاش ترسناکه که دختر خاله من ازش میترسه؟

میدونم زشته ولی به هیچ وجه ترسناک به نظر نمیاد.

کلا من نمیدونم با این دختر خاله ام چی کار کنم.یه نقاشی الکی میکشم میگم این وحشتناکه میگه:آره جلوم نیار یکی مثل همین رو تو خوابم دیدم



♥ چهارشنبه 8 شهریور 1391 ساعت 12:37 ب.ظ توسط ✗✘ﯨُﺧﺘَﺮﮮ اَز ﺟِنسِ ﻳَﺦ✘✗ نظرات()

سه نقطه!!!

سلام سلام سلام

شانس اوردن یه مدت تو نت نبودم.کلی حرف داشتم واسه گفتن ولی همشون پریدن.

تو این مدت اتفاقات جالبی واسم افتاد

الان من و دوستام تو فاز مدرسه ایم و همش خواب های وحشتناک میبینیم.

خروج از مدرسه:فرار از اردوگاه جهنمی

غیبت معلم:روز فرشته

حضور معلم:بازگشت گودزیلا

دعوا با مبصز:بازی با مرگ

سر امتحان:چشمانم برای تو

پای تخته :قتلگاه

گذشتن از کنار ناظم:عبور از میدان مین

دفتر مدیر:بازداشتگاه

با وجود اینکه همیشه جز شاگرد اولای مدرسه ام ولی از درس فراریم  و میگم خوشی مدرسه فضولی کردن با دوستاست.

فردا شاید یه عکس آپلود کردم و در ضمن من فقط تا آخر این ماه میمونم



♥ سه شنبه 7 شهریور 1391 ساعت 04:31 ب.ظ توسط ✗✘ﯨُﺧﺘَﺮﮮ اَز ﺟِنسِ ﻳَﺦ✘✗ نظرات()

چه بگویم دیگر...

اگر فنجانی کوچک زیر باران نگه دارید،به اندازه همان فنجان به شما میرسد.

اگر کاسه بزرگی نگاه دارید،به همان اندازه در آن آب جمع میشود .

چه ظزفی در زیر باران رحمت الهی قرار داده اید؟

 



♥ پنجشنبه 19 مرداد 1391 ساعت 04:42 ب.ظ توسط ✗✘ﯨُﺧﺘَﺮﮮ اَز ﺟِنسِ ﻳَﺦ✘✗ نظرات()

عشق قضاوت نمی کند.

انسان ها به شیوه هندیان بر سطح زمین راه می روند.با یک سبد در جلو ویک سبد در پشت.در سبد جلو،صفات نیک خود را می گذاریم .در سبد پشتی،عیب های خود را نگه می داریم.به همین دلیل در طول روزهای زندگی خود،چشمان خود را بر صفات نیک خود می دوزیم و فشار ها را در سینه مان حبس می کنیم.در همین زمان،بی رحمانه،در پشت سر همسفرمان که پیش روی ما حرکت می کندتمام عیوب او را می بینیم .بدین گونه است که  دربارهی خود بهتر از او داوری می کنیم؛بی آنکه بدانیم کسی که در پشت سرما راه می رود به ما به همین شیوه می اندیشد

 

   *   ارتباط متن و موضوع چیه؟جدی  میشه به من بگید!!!



♥ شنبه 14 مرداد 1391 ساعت 02:50 ب.ظ توسط ✗✘ﯨُﺧﺘَﺮﮮ اَز ﺟِنسِ ﻳَﺦ✘✗ نظرات()

ازکدامین سو؟

افتادن
از کدام سو؟
جاذبه می داند و بام
سقوط ندیدنی ست…
گاه
جاذبه آغوش می گشاید و
به تمامی جذبت می کند
گاه
تو چشم می گشایی و
جاذبه
مجذوب ِ تو می شود
تا…
بامی دیگر و
گاهی دیگر

 

*********************

مـهـربـانـی تـا کـــــــی ؟؟

بـگـذارسـخـت باشم و سـرد !!

بـاران کـه بـاریــد … چـتـر بـگـیـرم و چـکـمـه !!!

خـورشـیـدکـه تـابـیـد … پـنـجـره ببـندم و تـاریـک !!!

اشـک کـه آمـد … دسـتـمـالـی بـردارم و خـشـک !!!

او کـه رفـت نـیـشخـنـدی بـزنـم و سـوت . . .



♥ چهارشنبه 11 مرداد 1391 ساعت 11:21 ب.ظ توسط ✗✘ﯨُﺧﺘَﺮﮮ اَز ﺟِنسِ ﻳَﺦ✘✗ نظرات()

پاسخ....

YYY

پاسخ هر پرسشی فقط عشق است.

 پاسخ هر مشکلی فقط عشق است

.پاسخ همه بیماری ها فقط عشق است

.پاسخ هر دردی فقط عشق است.

عشق همواره یگانه پاسخ است.

زیرا عشق یگانه واقعیتی است که وجود دارد.



♥ یکشنبه 8 مرداد 1391 ساعت 02:07 ب.ظ توسط ✗✘ﯨُﺧﺘَﺮﮮ اَز ﺟِنسِ ﻳَﺦ✘✗ نظرات()

جهنم خودخواهی ...

بدکاری هنگام مرگ،ملکه دربان دوزخ را دید.ملکه گفت:«کافی است که فقط یک کار خوب کرده باشی تا همان یک کار تو را برهاند.خوب فکر کن.»

مرد به خاطر آورد که یک بار در جنگلی قدم می زد،عنکبوتی را سر راهش دیده بود و برای اینکه عنکبوت را لگد نکند راهش را کج کرده بود.ملکه لبخندی برآورد و در این هنگام تار عنکبوتی از آسمان نازل شد تا به مرد اجازه صعود به بهشت را بدهد .بقیه محکومان نیز از تار استفاده کردند و شروع به بالا رفتن کردند.

اما مرد از ترس پاره شدن تار،برگشت و آنها را به پایین هل داد و در همان لحظه تار پاره شد و مرد به دوزخ بازگشت.

آنگاه شنید که ملکه می گوید:«شرم آور است که خ9ودخواهی تو همان یگانه خیر تو را به شر مبدل کرد.

 



♥ شنبه 7 مرداد 1391 ساعت 01:29 ب.ظ توسط ✗✘ﯨُﺧﺘَﺮﮮ اَز ﺟِنسِ ﻳَﺦ✘✗ نظرات()

جهنم خودخواهی

یک ساعت تو رمزا بازی میکردم که پستم رو بفرستم بعد اینکه مطلبم دود شد تازه فهمیدمnumlockام خاموش بوده



♥ سه شنبه 3 مرداد 1391 ساعت 12:54 ق.ظ توسط ✗✘ﯨُﺧﺘَﺮﮮ اَز ﺟِنسِ ﻳَﺦ✘✗ نظرات()

عشق بی قید و شرط

داستانی درباره یک پسر ویک درخت آمده است که عشق بدون قید و شرط را به بهترین شکل ممکن نشان می دهد.درخت خیلی خوشحال است که آن پسر نزد اوست .پسر غمگین است و می گوید:

«من پول لازم دارم»درخت می گوید«من پول ندارم ولی سیب دارم .اگر می خواهی می توانی تمام سیب های مرا چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول به دست آوری.»آن وقت پسر تمام سیب های درخت را چیده و برای فروش برد. هنگامی که پسر بزرگ شد،تمام پول هایش را خرج می کند.برمی گردد و می گوید:«من می خواهم یک خانه بسازم وپول کافی ندارم که چوب تهیه کنم.»درخت می گوید:«شاخه های مرا قطع کن .آنها را ببر و خانه ای بساز.»وآن پسر تمام شاخه های درخت را قطع کرد.آن وقت،درخت شاد و خوشحال بود.پسر بعد از چند سال،بد بخت تر از همیشه برمی گردد و می گوید:«می دانی من از همسر و خانه ام خسته شدم و می خواهم از آنهادور شوم،اما وسیله مسافرت ندارم.»درخت می گوید:«مرا از ریشه قطع کن و میان مرا خالی کن و روی آب بینداز و برو.»پسر آن درخت را از ریشه قطع می کند و به مسافرت می رود و درخت هنوز شاد شاد بود.

من:چه پررو بوده پسره!!!



♥ چهارشنبه 28 تیر 1391 ساعت 10:46 ب.ظ توسط ✗✘ﯨُﺧﺘَﺮﮮ اَز ﺟِنسِ ﻳَﺦ✘✗ نظرات()

آیا من نمی توانم؟

سلام به دوستای گلم

امروزم با یه مطلب اومدم:

یک برگ توت در اثر تماس با نبوغ انسان به ابریشم تبدیل می شود.

یک مشت خاک در اثر تماس با نبوغ انسان به قصری بدل می شود.

یک درخت سرو در اثر تماس با نبوغ انسان دگرگون می شود و شکل معبدی می گیرد.

یک رشته پشم گوسفند در اثر تماس با ابتکار انسان به صورت لباسی فاخر در می آید.

اگر در برگ،خاک،چوب و پشم این امکان هست که ارزش خود را از طریق انسان صد برابر کنندآیا من نمی توانم با این بدن خاکی که نام مرا حمل می کند چنان کنم.

نظر فراموش نشه



♥ سه شنبه 27 تیر 1391 ساعت 03:01 ب.ظ توسط ✗✘ﯨُﺧﺘَﺮﮮ اَز ﺟِنسِ ﻳَﺦ✘✗ نظرات()

بی مقدمه... .

      خداوندا!

آرامشی عطا فرما

                                  تا بپذیرم

آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

شهامتی تا تغییر دهم

                                                  آنچه را که می توانم

ودانشی که تفاوت آن دو را بدانم

                                                                                                                           آمین



♥ شنبه 24 تیر 1391 ساعت 09:08 ب.ظ توسط ✗✘ﯨُﺧﺘَﺮﮮ اَز ﺟِنسِ ﻳَﺦ✘✗ نظرات()

می خوام بگم.........

سلام !سلام دوستای گلم

الان یاد 3سالگیم اوفتادم  به خاطر همینم شروع کردم به نوشتن!!!!

 

دلم واسه سه سالگیم حسابی تنگیده                             دوران طلایی زندگی من

چه خاطره هایی که ازش نداشتم .هر چیزی که از بچگیم یادمه تو سه سالگیم اتفاق افتاده

3بار سرم شکست   به مهد کودک رفتم               ماه محرم اون سال

خلاصه حسابی دلم گرفته

الان میرم فردا میام

نظر نشه فراموش

اگه بشه



♥ شنبه 17 تیر 1391 ساعت 12:54 ق.ظ توسط ✗✘ﯨُﺧﺘَﺮﮮ اَز ﺟِنسِ ﻳَﺦ✘✗ نظرات()

بزرگ اندیش باش

سلام دوستای خوبم

.امروز هم با یه مطلب دیگه اومدم

شده بود و دکمه هایی از جنس طلا و نقره داشت، وی پالتو را به تاجری در بازار فروخت،نزد دوستانش برگشت. نزدیک ترین دوستش پرسید:«پالتو را با چه قیمتی فروختی؟»وی پاسخ داد «به صد سکه نقره.»

داستانی از سارقی در روزگاران گذشته نقل می شود که پالتو گران بها و عالی دزدید.آن پالتو از بهترین مواد اولیه تهیه -«منظورت این است که بابت پالتویی به آن گران بهایی فقط صد سکه نفره دریافت کردی؟»دزد پرسید:«مگر شماره ای بالا تر از صد وجود دارد؟»


نتیجه

♥ جمعه 16 تیر 1391 ساعت 03:01 ب.ظ توسط ✗✘ﯨُﺧﺘَﺮﮮ اَز ﺟِنسِ ﻳَﺦ✘✗ نظرات()

حواله

 

ســـلام دوستای خوبم

گفتم دیگه امروز آپ کنم

فقیری در خانه یکی از ثروتمندان خسیس رفت و چیزی در خواست کرد. صاحب خانه به غلام خود گفت:ای مبارک به قنبر بگو که به مبارک بگوید که به سائل بگوید چیزی در خانه حاضر نیست.

سائل این سخن را شنید دست به سوی آسمان دارز کرد و گفت:خداوندا!بگو به جبرئیل که به میکائیل بگوید که به اسرافیل بگوید که به عزرائیل بگوید که روح صاحب خانه را قبض کند.

 بـــــــای



♥ سه شنبه 13 تیر 1391 ساعت 04:43 ب.ظ توسط ✗✘ﯨُﺧﺘَﺮﮮ اَز ﺟِنسِ ﻳَﺦ✘✗ نظرات()

نیایش کامپیوتری

سلام مهربانان

برویم سراغ آپ امروز:

ای خداHardدلمFormatمکن      Fieldمن را خالی از برکت مکن

Optionغم را خدایاOnمکن       fileاشکو را خدایا Run مکن

Delete کن شاخه های غُصّه را     سردی و افسردگی را،هرسه را

Jumperشادی بیا تا Setکنیم    سیستم اندوه راResetکنیم

نام تو Password در های بهشت    آدرس Emailسایت سر نوشت

تانیفتد Bugدر اندیشمان        تا که ویروسی نگردد ریشه مان

ای خدا از بهر ما ایمن فرست    بهر دل های پرآتش Fanفرست

ای خدا حرف دلم با کی زنم     Helpمی خواهم کهF1میزنم

امیدوارم که خوشتون اومده باشه

بای تا های



♥ پنجشنبه 8 تیر 1391 ساعت 02:34 ب.ظ توسط ✗✘ﯨُﺧﺘَﺮﮮ اَز ﺟِنسِ ﻳَﺦ✘✗ نظرات()

با مزه و بی مزه

سلام امروز گفتم یه سری لطیفه بزارم

فوتبال:

پدر برای پسرش درباره گیاهان . گل ها و فواید آن ها صحبت می کرد.سخنانش که تمام شد پرسید:

 خوب پسرم!تو چه گلی را از همه بیشتر دوست داری؟

پسر جواب داد:گلی که از پشت هیجده قدم زده شود!

استقلال:

پدری به پسرش گفت:

پسرم سعی کن همیشه روی پای خودت بایستی!

پسر:چه طور مگه؟

پدر:آخر،پایت را گذاشتی روی پای من!

آمادگی رزمی:

روزی عقابی با گنجشکی دعوا می کردند.عقاب با یک حرکت تمام پر های گنجشک را ریخت و فکر کرد گنجشک ادب شده و او را رها کرد و رفت.

گنجشک با ناراحتی او را صدا کرد و گفت :هی کجا می روی؟تازه لخت شدم با تو بجنگم.



♥ چهارشنبه 7 تیر 1391 ساعت 08:57 ب.ظ توسط ✗✘ﯨُﺧﺘَﺮﮮ اَز ﺟِنسِ ﻳَﺦ✘✗ نظرات()

.: تعداد کل صفحات 6 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ]