¸.•*´•.♥.•ﺁﻟﻮﻧڪ ﻳﮧ ﺧﺟﺂﻟﺘﮯ•.♥.•`*•.¸

جایی برای خندیدن☺

چه روزی بود دیروز!!!

سلام دوستای گلم امیدوارم که حالتون خوب باشه و مث من نباشید

دیروز صبح مامانم ساعت 9بیدارم کرد گفت بلند شو مهمون داریم خلاصه من از جام بلند شدم .ساعت 12 بود که مامان بزرگم به همراه یکی از زن دایی ها و عمه مامانم اومدن خونمون تا اینجا همه چیز خوب بود اما وقتی بابا بزرگم ماشینشو اورد داخل منم می خواستم درو زود ببندم دستم رفت لای در آخه در سه لایه بود خشکم زد دستمو نگاه کردم فکر کردم شکسته و خرد شده منم که به قولا اشکم دم مشکمه شروع کردم به گریه کردن همه ریخن بیرون داداش کوچیکمم به بابام زنگ زد اما از اونجایی که داداشم الکی حرف می زنه به حرفش اعتنایی نکرد یکم بعدش دستم جا گرفت البته بازم یه خورده درد می کرد خلاصه نمی دونم ساعت چند بود که بند و بساط ناهار رو پهن کردیم .بعد از خوردن غذا با آجیم اومدیم بالا و رایانه رو روشن کردم و سایه به وبلاگش سرزد منم کنارش بودم مامانمم اومد کولر اتاقو روشن کرد وقتی اتاق سرد شد دستم درد گرفت و نگاه کردم که  یکی از انگشتام باد کرده  و از اونجاییم که من خوب سرما رو به خودم جذب می کنم هر کی میومد کنارم دستمو به صورتش ی زدم و می گفتن چه یخی .خلاصه بعد از سایه نوبت من رسید منم یکم تو اینترنت موندم و بعد رفتیم پایین راستی یادم رفت که بگم یکم بعد ناهار خالمم اومد حدودا 1ساعت بعد یکی اومدخونمون وبعد ترشم یکی دیگه دوباره ما اومدیم بالا،دوباره نشستیم پای رایانه یکی دو ساعت بعد خلم که دید ما معمولا پای رایانه ایم صداش بلند شد و گفت بیاین کمک کنین آخه واسه اینکه موکت جدیدو پهن کنن وسایلو برده بودن این ور رو اون ور چون ما تازه  نقل مکان کرده بودیم بگذریم تو ادامه ماجرای شبو تعریف  میکنم  

ساعت 9،10شب خانواده دوتا از عمو هام به همراه مادر بزرگم اومدن خونه ی ما این بار برای من اتفاقی نیوفتاد ولی دختر عموی کوچولوم،محدثه جونم ،دو بار افتاد یه بار وقتی پایین بودیم یه بارم وقتی بالا بودیم در رو باز کرد و آجیم داد زد نه و بپه کوچولو هاهم باید بهشون بگی نکن تا یه کاری رو بکنن محدپه دوید از چنتا پله افتاد پایین آخی خیلی گناه داشت ولی با این وجود بازم می خواست از پله بالا و پایین بره .

حالا از  داداشو پسر عمو کوچیکم بگم که چه قد اذیت کردن  بی  اجازه رایانه رو روشن کردن تا واسه خودشون سی دی بزارن بعدشم به جای اینکه رایانرو خاموش کنن محافظشو خاموش کردن و به وسایل دگه ای هم دست زدن از پله ها هم دم به دیقه بالا و پایین میرفتن حسابی رو اعصابم بودن

حالا از آجیم بگم که همیشه منتظره تا دوستام به من اس بدن و فضولی کنه البته اونم از خل بازی های دوستاش که باهم دسته جمعی میرین بیرون و فیلمشو میارن میگه

سایه بهم میگه لوس شدی در صورتی که خودش یه هفتس که به خاطر اینکه پاش به لبه ی تخت خورده و زخم شده ناله می کنه الانم درد می کنه اما چون لازم نیست با این زیاد بنویسم مشکلی ندارم .



♥ جمعه 26 خرداد 1391 ساعت 02:56 ب.ظ توسط - نظرات()